من مسافر توي اين شهر غريب توي يك جاده ي پر سنگ قريب
چشم من ملتمسه نه منتظر التماس مردني روي صليب
نميخوام خيال پردازي كنم ولي دارم ميسوزم توي آتشي مهيب
ريختن اشكاي تلخي روي عشق ولي اين اشكاي بحرم بي نصيب
..............................................................
تنهاي روزگار
میخواستم بگم فصل امتحاناته یه مدت نمیتونم بآپم. بعد تلافی میکنم.
واسم دعا کنین همه رو پاس کنم.
یا حق
به چه دل خوش كرده اي؟
تكاندن برف از شانه ي آدم برفي؟
زندگي حكايت مرد يخ فروشي است كه
ازو پرسيدند: فروختي؟
گفت: نخريدند اما تمام شد.
در این دنیا هر چه زودتر بمیری بهتره. به دنبال رد پای عشق هر روز در بیابان ها سرگردان.
توی بازی عاشقونه من به عشق تو باختم / تو کدوم عهدو شکستی؟ که من با قلبت نساختم
تو واسم یه سایه بونی توی این کویر سوخته / تو کدوم قلبو شکستی؟ که من به جاش تو رو شکستم
تو برام قصه می گفتی توی تنهایی شبهام / تو با کی رفتی نشستی؟ که من با غریبه ها نشستم
تو فقط نگام کردی فقط یک نگاه ساده / تو به چیه من می نازی؟ منی که عهدو شکستم
تو برام یه آسمونی نه فقط یه ماه ساده / من تنها تک ستاره یا فقط یه نور سردم
دل تنها دیگه نیستش یاذد روزگار اول / تو کدوم عهدو شکستی که من به جاش تو رو شکستم
تنهای روزگار
سلام به همه ی دوستای گلم .
از اینکه تو این مدت که آپ نکردم به من سر می زدین خیلی
خوشحالم.
نمی دونم چی شده شاید من دوباره عاشق شدم ولی این دفه
عشقم فقط به تنها بودنه . تنهایی که همیشه کنارم بوده. آره درسته
که خدا همیشه باهامونه ولی من هیچوقت نتونستم خدام رو پیدا
کنم . فکر کنم خدا هم با من قهره. چون خیلی وقتا صداش کردم
که بیاد کمکم کنه ولی....... خیلی وقتا اشکامو به رخش میکشیدم
ولی... انگار که من واقعا تنهام. تنهاییمو دوس دارم. چون فقط تو تنهایی
میتونم با احساساتم شعر بگم با احساساتم حرف بزنم شایدم خیلی
وقتا همین احساساتمو مسخره کنم.
خلاصه از این که دوباره توی این وبلاگ یه چیزی نوشته شد خیلی مسرورم.
همتونو به پناه حق میسپارم.
بازم مثل همیشه حق یارتون.
آنقدر از این زندگی سیرم که هر روز هزار مرتبه مرگ خویش را
آرزو میکنم.
آنقدر غرق در آرزوست که نمی داند خودش آرزوی من است.
آنقدر ادعای عاشقی کرده ام که راهش را یادم نیست.
آنقدر بی ستاره ام که شب ها را فقط به خاطر سکوتش می خواهم.
آنقدر محتاج عشقم که هنوز تک خاطره ات را ورق می زنم.
آنقدر تنهایم که تنهاترین تنها دلش به حالم میسوزد.
آنقدر دعا کردم که دست هایم رو به آسمان خشکید.
آنقدر دل دادم که بیدل در این صحرای دلها جا مانده ام.
آنقدر مست و خرابم که در میکده ی عشق تک و تنها مانده ام.
آنقدر در سکوتم فریاد هست که چشمانم از درد گریانند.
آنقدر آنقدر نوشتم که دست هایم را به همراه قلم به دیوار آویختم.....
تنهای روزگار
ریزش برگ. خزان. تنهایی
سایه ی تیغ به روی رگ هر آواره.
دست ها سوی خدا
عشق ها نافرجام.
گوش کن پروانه !
سوزش بال و پرش
پی یک شعله ی شمعی که کند مجنونش
گوش کن هدهد من !
پر پرواز ندارد کفتر
چه کسی کبک را آموخت ؟
که اگر اگر بال نباشد قدمی در راه است
گوش کن ابرها می گریند !
گل مریم. ترس از چیده شدن
دست من در حسرت یک چیدن گل
یاد من باشد اگر آرزویم خشکید
اشکهایم باعث رویش آن نیست.
تنهای روزگار







